تبليغاتX
عشق واقعی



انسان با سه بوسه تکميل مي شود 1-بوسه مادر که با آن پا عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني 3- بوسه خاک که با ان پا به عرصه ابديت مي گذاری...

                            *.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

 

الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

                             *.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

 

زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 22:51  توسط سعید  | 



هرگز امید را از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری. همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستد و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد. تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است

از فرار ابدیت ناظران عرش، فرشتگان و ملایک تلاش و مبارزات تو را نظاره می کنند، پس قوی باش. تو در تلاش و پیکارت تنها نیستی که در حضور فوجی عظیم به مبارزه ای شریف برخاسته ای

 

از روزهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی

 

برخیز و بی هراس خطر کن ، درهرفرصتی بیاویز وهم بدین سان است که به مفهوم "شجاعت" دست خواهی یافت

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:40  توسط سعید  | 



+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 21:21  توسط سعید  | 



کاش میشد با شقایق حرف زد کاش میشد آسمان را لمس کرد کاش میشد مثل یک غنچه شکفت کاش میشد

 زندگی را گرم کرد کاش میشد تا بباری مثل ابر کاش میشد سبز باشی چون درخت کاش میشد واژه واژه شعر

 شد کاش میشد از قفس آزاد شد کاش میشد عشق را تقسیم کرد کاش میشد عشق را تفسیر کرد کاش میشد

 شعر عشقی را سرود کاش میشد از لب دل گل ربود

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 18:27  توسط سعید  | 



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 18:37  توسط سعید  | 



 سفرنکن سفر نکن مسافر، سفر که کار ما نیست سفر مال ستاره ، مال اقاقیا نیست سفر نکن امیدم، من بی تو نا امیدم سفر نکن بهانه برای زنده بودن سفر کنی تمومه امید با تو بودن سفر کنی تمومه قصه ی عشق مجنون سفر کنی می دونم چشمم یه کاسه ی خون سفر کنی زندگیم پر از غم و جنونه روزام پر از سیاهی ،شبام چه ناتمومه اما اگه بمونی خورشید توی چشامه
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 18:25  توسط سعید  | 



                                          
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 13:34  توسط سعید  | 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 13:33  توسط سعید  | 



+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 18:45  توسط سعید  | 



دل مي گيرد و ميميرد و هيچ کس سراغي ز آن نمي گيرد.                                         ادعاي خدا پرستيمان دنيا را سياه کرده ولي ياد نداريم چرا خلق شديم.                          غرورمان را بيش از ايمان باور داريم. حتي بيش از عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 10:6  توسط سعید  |