+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 18:25  توسط سعید
|
و دوباره عاشق دست به قلم برد، در حالی که منقلب بود و قلبش فریاد می زد.فریادی که به رنگ سیاهی مرکب غلیظ ِ قلمش بود و بغزی گلویش را فشار می داد.تمام کلمات از ذهنش فرار کرده بودند و چشمان ِ قرمز و خیس اش به دنبال بهترین واژگان تا آن سوی پنجره پرواز می کردند .پنجره ایی که آسمانی تاریک داشت با درختان ِ کاجی که برگ های سوزنی آن ها با وزش باد، در هم فرو می رفتند.نگاهی به کاغذ اش انداخت، که تماما خیس شده بود. اکنون باید از چه می نوشت؟؟!!قلمش را درون مرکب کرد و بر روی کاغذ گذاشت که ناگهان تمام جوهر ِ قلم بر روی صفحه ی خیس کاغذ پخش شد و اشکال ِ درهم رفته ایی را ساخت.خوب که نگاه کرد، درخت کاجی را دید که بر روی کاغذ اش نقش بسته است .درختی تنها در بیابانی سپید و غرق آب!! احساس کرد که این درخت خود اوست . درختی که تنهاست و از فراق معشوق می سوزد در شب ِ بیابانی سپید، که از برق چشمان معشوق همچون روز گشته !ناگهان پنجره ی اتاقش باز شد و باد شدیدی به داخل اتاق حمله کرد و کاغذ او را ربود.
عاشق عاجزانه به دنبال کاغذ تا کنار پنجره دوید .امّا بی فایده بود. باد آن کاغذ را در سیاهی شب ناپدید کرد.با خود گفت: آخرین کاغذم را باد برد. پس چگونه نامه ایی برای معشوق بنویسم؟؟!
در حالی که نا امیدانه کنار پنجره بر روی زمین، دو زانویش را به بغل گرفته بود، در گوشه ی تاریک اتاقش چیزی توجه اش را جلب کرد ...بلند شد و سه تارش را در آغوش گرفت، تا بنوازد برای معشوق، تا آرام کند دلی را که برای او شب و روزمی تپید!همین طور که اولین ضربه را زد، در دومین ضربه آه از نهاد ِ سه تار بر خواست و سیمش پاره شد .سه تار را به گوشه ایی گذاشت و نا امیدانه گریست!
ناگهان در میان اشک هایش، تصویرمبهمی از یک صورت را دید که مقابلش در امواج آب شناور بود....
عاشق عاجزانه به دنبال کاغذ تا کنار پنجره دوید .امّا بی فایده بود. باد آن کاغذ را در سیاهی شب ناپدید کرد.با خود گفت: آخرین کاغذم را باد برد. پس چگونه نامه ایی برای معشوق بنویسم؟؟!
در حالی که نا امیدانه کنار پنجره بر روی زمین، دو زانویش را به بغل گرفته بود، در گوشه ی تاریک اتاقش چیزی توجه اش را جلب کرد ...بلند شد و سه تارش را در آغوش گرفت، تا بنوازد برای معشوق، تا آرام کند دلی را که برای او شب و روزمی تپید!همین طور که اولین ضربه را زد، در دومین ضربه آه از نهاد ِ سه تار بر خواست و سیمش پاره شد .سه تار را به گوشه ایی گذاشت و نا امیدانه گریست!
ناگهان در میان اشک هایش، تصویرمبهمی از یک صورت را دید که مقابلش در امواج آب شناور بود....
+
نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت 15:10  توسط سعید
|


