





















عشق الهی
تا عاشقی رو نبینن
وقتی که پیداش کردم
بی عاشقی نمیشه


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
تو همه راز جهان ريته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتی از اين عشق حذر کن
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو!
هرگز
نتوانم ؛ نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رميدم؛ نه گسستم
باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
نتوانم
اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت...
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه کشيدم
نگسستم
نرميدم
رفت در ظلمت و غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...




لیلی تو وبلاگش اینارو می نویسه : 
توي وبلاگ خود، ليلي يواشك
توي وبلاگ خود ، ليلي به ناچار
مجنون هم میبینه کم میاره این متنو تو جوابش می نویسه :
توی و بلاگ خود، مجنون سیاهه
توی و بلاگ خود، مجنون مظلوم
نوشته : دیس کانکتم هست خیلی!


مهربانا!

.
كاش ميشد هيچ كس تنها نبود كاش ميشد ديدنت رويا نبود من دعا كردم براي بازگشت دستهاي تو ولي بالا نبود گفته بودي كه فردا ميرسي كاش روز ديدنت فردا نبود
(امروز بود!)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خسته ام ...! خسته نبودنت ...! خسته از روزهايي كه بي تو شب ميشود و شبهايي كه باز هم بي تو ميگذرد تا كه طلوعي و غروبي ديگر بيايند و باز هم گذر زمانها كه بي تو ميگذرد ...! ميگذرد ...! ميگذرد و باز هم ميگذرد ...!
به همه عشق بورز به تعداد كمي اعتماد كن و به هيچ كس بدي نكن. زندگي 3 بار بهت دروغ ميگه ......... 1 - وقتي به دنيات مياره ........ 2 - وقتي عاشقت ميكنه .......... 3- وقتي زندگيت رو ازت ميگيره تا بهت بگه همش خوابي بود و بس!!







پاييز را دوست دارم چون فصل غم است غم را دوست دارم چون گريه دل است دل را دوست دارم چون عشق را به من آموخت عشق را دوست دارم چون تو را دوست دارم چون تو را دوست دارم!!![]()
ميگن شمشير تيز همه چيز رو دوتا ميکنه. بنازم شمشير عشق رو که 2تا رو يکی ميکنه!!

فرياد نزن!
فرياد نزن ای عاشق فرياد نزن! بی سبب نيست چنين فريادم بی گناه در
دام عشق!افتادم چه درست چه غلط زندگيه هم خودم هم تورو بر باد
دادم! بی گناه در دام عشق افتادم! اگر احساسم رو ميفهميدی... ما
سزاواريم اگر گريانيم! وقتی پيمان دلو مي بستيم گفته بودی فقط عاشق
هستيم ولی با عشق نگفتيم هرگز نه گناه کاريم نه بی تقصيريم منو تو
بازیچه ي تقديريم هر دو در بی راه ي بی راه عشق با دل و احساس خود!


دستهامان نرسيده ست به هم...
از دل و ديده ، گرامي تر هم
آيا هست؟
_ دست ،
آري ، ز دل و ديده گرامي تر:
دست !
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،
بي گمان دست گرانقدر تر است.
هر چه حاصل کني از دنيا ،
دستاوردست !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روي زمين ،
دست دارد همه را زير نگين
سلطنت را که شنيده است چنين؟!
شرف دست همين بس که نوشتن با اوست !
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست.
در فروبسته ترين دشواري ،
در گرانبارترين نوميدي ،
بارها بر سر خود ، بانگ زدم :
_ هيچت ار نيست مخور خون جگر ،
دست که هست !
بيستون را ياد آر ،
دستهايت را بسپار به کار ،
کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار !
وه چه نيروي شگفت انگيزي ست ،
دستهائي که به هم پيوسته ست !
به يقين ، هر که به هر جاي ، در آيد از پاي
دستهايش بسته ست !
دست در دست کسي ،
يعني : پيوند دو جان !
دست در دست کسي ،
يعني : پيمان دو عشق !
دست در دست کسي داري اگر ،
داني ، دست ،
چه سخن ها که بيان مي کند از دوست به دوست !
لحظه اي چند که از دست طبيب ،
گرمي مهر به پيشاني بيمار رسد ؛
نوشداروي شفا بخش تر از داروي اوست !
چون به رقص آئي و سر مست بر افشاني دست ،
پرچم شادي و شوق است که افراشته اي !
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست !
دست ، گنجينه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در ياري نابينائي ،
خواه در ساختن فردائي !
آنچه آتش به دلم مي زند ، اينک ، هر دم
سرنوشت بشر است ،
داده با تلخي غم هاي دگر دست به هم !
بار اين درد و دريغ است که ما
تيرهامان به هدف نيک رسيده ست ، ولي
دست هامان نرسيده ست به هم !
دست من اما خاليست... 
واي، باران؛ باران؛
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است
از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پر و بال.
تو گل سرخ (نازنين)مني، تو گل ياسمني
تو مثل چشمه نوشين کوهساراني
تو مثل قطره باران نو بهاراني،تو روح باراني
تو چنان شبنم پاک سحري؟
- نه، از آن پاکتري.
تو بهاري؟ نه،-بهاران از توست.
از تو مي گيردوام، هر بهار اينهمه زيبايي را.
گل به گل،سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند.
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک،اما آيا باز بر مي گردي؟
چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد!
در ميان من و تو فاصله ها ست.
گاه مي انديشم،
-مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانائي بخشش داري.
دستهاي تو توانائي آن را دارد؛
-که مرا، زندگاني بخشد.
وتو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
من در آئينه رخ خود ديدم، و به تو حق دادم.
آه مي بينم،مي بينم
تو به اندازه تنهائي من خوشبختي
من به اندازه زيبائي تو غمگينم
آرزومي کردم،
که تو خواننده شعرم باشي.
-راستي شعر مرا مي خواني؟-
نه،دريغا،هرگز،
باورم نيست که خواننده شعرم باشي.
- کاشکي شعر مرا مي خواندي!-
وقتي تو نيستي، خورشيد تابناک،
شايد دگر درخشش خود را،
و کهکشان پير گردش خود را
از ياد مي برد. و هر گياه،
از رويش نباتي خود، بيگانه مي شود.
افسوس!
آيا چه کسي تو را،
از مهربان شدن با من، مايوس مي کند؟
اي مهربان من،
من دوست دارمت؛
چون سبزه هاي دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
اي قامت بلند مقدس،تنديس جاودان،
اي مرمرسپيد،
اي قامت بلند اي از درخت افرا
گردنفرازتر
از سرو سربلند بسي پاکبازتر
اي آفتاب تابان
از نور آفتاب بسي دلنوازتر
اي پاک تراز برفهاي قله الوند،
تو ،با نوشخند مهر،با واژه محبت،
فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
آزاد مي کني.
وبا نوازشت،اين خشکزار خاطره ام را،
آباد مي کني.
اي مرمر بلند سپيد،اي پاکي مجرد پنهان
مهر سکوت را ،زين سنگواره لب سرد ساکتت
-بردار
اي آفريده من،با واژه هاي ناب
در معبد خيالي خود ساختم تو را.
اما،اي آفريده من!
-نه، اي خود تو آفريده مرا،
-اينک،
با من چه مي کني؟؟؟؟؟؟!!!!!!
اي بلند اندام،سياه جامه به تن،دلبر دلير، آن شير
بيا که ديده من
به جستجوي تو گر از دري شده نوميد
گمان مدار که هرگز
-دري دگر زده است
در انتظار اميدم،در انتطار اميد
طلوع پاک فلق را،چه وقت آيا من
به چشم- غو طه ورم در سرشک-
خواهم ديد؟؟؟!!!
تو اي گريخته از من! حصار خلوت تنهايي مرا بشکن
به من بتاب،که سنگ سرد دره ام
که کوچکم،که ذره ام
مرا ز شرم مهر خويش آب کن
مرا به خويش جذب کن،مرا هم آفتاب کن.
دوباره با تو نشستن 
- دوباره آزادي؟
مگر به خواب ببينم،
- شبي بدين شادي
اگر تو باز نگردي،به طفل ساده خواهر
که نام خوب تو را
زنام مادر خود بيشتر صدا زده است
چگونه با چه زباني به او توانم گفت:"که بر نمي گردي"
ونام خوب تو در ذهن کودک معصوم
تصوري ست هميشه،
هميشه بي تصوير،هميشه بي تعبير
دوباره با من باش! پناه خاطره ام
اي دو چشم،روشن باش!(فانوس روشن باش)
من ندانم که کيم ،من فقط مي دانم
که تويي،شاه بيت غزل زندگيم 




Where do I begin از کجا شروع کنم ؟
To tell the story of how great a love can be برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان میدهد
The sweet love story that is older than the sea داستانی شیرین از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است
The simple truth about the love she brings to me حقیقتی ساده درباره عشقی که او به من هدیه کرد
Where do I start از کجا شروع کنم ؟
With her first hello با اولین سلامش
She gave a meaning to this empty world of mine معنای جدیدی به جهان پوچ من داد
There will never be another love , another time که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود
She came into my life and made the living fine او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد ...
She fills my heart او قلب مرا پر کرد ...
With very special things او قلب مرا با چیزهای خاص پر کرد
With angle songs , with wild imaginings با آواز فرشته ها , با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد
She fills my soul with so much love و روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد
That anywhere I go , I am never lonely with her along برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند ?!
Who can be lonely با وجود همراهی او چه کسی تنها خواهد ماند ؟!

I reach for her hand It is always there و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است
How long does it last چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد ؟
Can love be measured by the hours in a day ? آیا می توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟
I have no answer now But this much I can say من هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که ...
I know I will need her till the stars all burn away می دانم به او احتیاج دارم تا زمانی که ستاره ها می درخشند
And she will be there و او آنجاس

خواهر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه يعني چه؟ من به او خنديدم

كمي آزرده و حيرتزده گفت: روي ديوار و درختان ديدم. باز هم خنديدم. ![]()

گفت: ديروز خودم ديدم كه مهــــــران پسر همسايه پنج وارونه به مــريــم ميداد آنقدر خنديدم كه طفلك ترسيد بغلش كردم و
بوسيدم و گفتم :بعدها وقتي كه باران بيوقفهي درد سقف كوتاه دلت را خم كرد بيگمان ميفهمي پنج وارونه چه معنا دارد![]()


تا به حال در گورستان پائيز بوته لرزاني را در آغوش گرفته اي…….. ؟ قلبت را بر خارش فشرده ايي ......؟ با خون گرمت آبياريش كرده اي......؟ و با گرماي وجودت معشوق را به گل نشانده اي....!!!!؟؟؟؟
تو هم مثل ما انسانها هزار رنگي و عاشق رنگ ...كنار گلي خوشرنگ مي نشينم.. آواز ريا سر ميدهي گل دلداده را رها ميكني .... مي پژمراني .....تمامي عمر كوتاهش را به انتظارت مي نشاني ...و هوسبازانه به خلوت گلي ديگر مي گريزي.......... !!!!! 

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت:بازي

به نوجواني گفتند:عشق چيست؟ گفت:رفيق بازي ![]()


به جواني گفتند:عشق چيست؟ گفت:پول

و ثروت به پيرمردي گفتند:عشق چيست؟ گفت:عمر 
به عاشقي گفتند:عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست ![]()

به نام او كه مرا با تو آشنايي داد وزآن ميانه به من طاقت جدايي داد .*.*.

محبت تو كه آغشته شد به هستي من بهانه بود براي خدا پرستي من
خدا را سپاسگذارم .*.*. بارها و بارها .*.*.
بخاطراينکه خوبترين دختر دنيا را آفريد .*.*. و به خاطر اينکه اونو به من داد

تواين عشق ورفاقت نداشتي توصداقت
همون عهدي که بستي خودت اونوشکستي
عجب حوصله داري که بازم گله داري
ولي اي گل نازم همينه همه رازم فداي توشدم
من نگفتم که فداشو فقط گفتم عزيزم توياردل ما شو
توهم رفتي زپيشم زدي تيشه به ريشه ام
که با چشم پرآبم حالا خونه خرابم
ميشينم سرراهت به اميد نگاهت
ميگم نامهربونم شدي ورد زبونم شدي
به پاي همه حرفهات نشستم ننشستي
ازاون زخم زبونات شکستم نشکستي

هوای گريه دارم تو اين شب بی پناه...

دنبال تو می گردم دنبال يک تکيه گاه...!
دنبال اون دلی که تنهايی رو می شناسه...
دستای عاشق من لبريز التماسه...!
هزار و يک شب من...پر از صدای تو بود...
گريه هر شب من فقط برای تو بود...!
سکوت شيشه ايمو صدای تو می شکنه...
تو اسمون عشقم شعر تو پر می زنه!
با تو دل سياهم به رنگ اسمونه...
تو بغض من می شکنن شعرای عاشقونه...!
هزار و يک شب من پر از صدای تو بود..
.
گريه هر شب من فقط برای تو بود...
...

گفتي خداحافظ .. گفتم خداحافظ
از پشت شيشه، تصوير اين شهر، دلگير هميشه
شهر غريب، دلهاي غمگين، هواي بي تو، هواي سنگين
خونه ي بي تو، مثل يه زندون، حيف من و تو، حيف عشقمون
خونه ي بي تـــــــو مثل يه زندون حيف من و تو حيف عشقمون
حيف تو بود، حيف تو بود، اي گل من
عشق اگه بود، عشق تو بود، اي گل من
حيف تو بود، حيف تو بود، اي قلب من
...آخر جاده عاشقي تنها شدم

گفتي خداحافظ .. گفتم خداحافظ
گفتي پشيمون، گفتم که هرگز
نفس بريده، دستاي لرزون
اشک توي چشمام، حيف نگفتم بمون
غم يه عــاشـــق .. غم کمي نيست،
چه فايده از اشـــک وقتي، وقتي کسي نيست
درد يه عاشق، درد کمي نيست، چه فايده از اشک،
وقتي!! وقتي کسي نيست
حيف تو بود، حيف تو بود، اي گل من،
عشق اگه بود، عشق تو بود اي گل من
حيف تو بود، حيف تو بود، بر باد بري،
مثل يه قصه ي کهنه شده از ياد بري
گفتي خداحافظ .. گفتم خداحافظ



اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟ 
اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن
اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن
اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم
پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم
اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات
روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات
اجازه می دی که بگم حرف عاشقانه هام تویی
دلیل زنده بودنم درد ترانه هام تویی
اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی
ستارها اینو میگه که تو اقبال منی
اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم
بگم می خواهم بخاطرت سر به بیابون بذارم
اجازه تو دست تو اجازه من دست تو
خنده من خنده تو شکست من شکست تو
آره عزیز اجازه هست قصه ام را با انتظار با تو ادامه بدم ؟!
منتظرم به قاصدك از تو خبر بياره
به قاصدك كه با خودش عطر تنه تو داره
بياد و همراه خودش تو اين شباي بی کسی
خورشيد چشماي تو رو تو اينه ها بياره
بودن تو مثل نفس نبودنت مثل مرگ 
بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل
يه نيمه جونم تو بياتو بيا كه از تو جون بگيرم
يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشونه بگيرم
حالا كه تمومه لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد
واي ازاين لحظه هايي كه توي انتظارت دلم بي تو سركرد
تومثل یك معجزه ي حقيقي 
تو لحظه هاي بيم و نا اميدي
كه در غروب آخرين دقايق
از آسمون به داد من رسيدي
من آخرين اميد اين نگاهو
به لحظه ي اومدن تو بستم
بيا كه در نهايت صداقت
به انتظار ديدنت نشستم 



















قلب من بیهوده در تاب و تب است
هر کجا منزل کند خارو خز است
قلب من در جستجویی ساده بود
در تمنای دلی مستانه بود
دیده ام با اشک هم بازی شده
در غمی دیرینه قربانی شده
شعله شمعی بسان مهر و ماه
روشنی بخش ره پروانه ها
گرمی گلزار از گرمی او
رونق گلهای یاس از نور او
با شرارش غنچه ها گل میشدند
جایگاه عیش بلبل میشدند
سوزش شمع محور غشق وصفا
گرمی مهمانی پروانه ها
لیک اکنون رو به پایان میرود
سوی قربانگاه یاران میرود
گرچه دیگر اخر ان روشنیست
سوسویی اندک برای زندگیست
بلبل و گل غرق شور و شادیند
سرخوش ان پروانها در بازیند
شمع غنمگین از فراق غنچه هاست
دلغمین از دوری پروانه هاست
شمع من بر تاری خود سوز سوز
نوبت خاموشیت شد سوز سوز
غنچه و پروانه یادت میبرند
بلبلان در سبزه زار نسیان گرند
شمع را ازسوی اخر باک نیست
سوگ او از گردش افلاک نیست
نیست دیگر تا ببیند مستی پروانه را
عشوه گل ناز بلبل شور این میخا نه را
سوخت خود را او برای شادی گل صبح و شام
عشوه گل بهر پروانه شکست قلبش مدام
در شکوه عشق تو مجنون کجاست؟
عینی ازعشقت نباشد قصه رامین، رواست 
شمع من گرچه کنون اینجا تو فانی میشوی
در سما همسایه ماه و سحابی میشوی
ماه و مهر واختران خواهان تو
تا همیشه پر فروغ ان شعله چشمان تو



چشمهای من هوا خواه تو بود
دیده و قلبم بدنبال تو بود
دیده من محو رخسار تو شد
جز هوایت بر دوعالم کور بود
قلب من از چشم من وصت شنید
عاشقانه در هوایت پر گشود
چشمهایت چشمه نوروصفا
قلب تو منزلگه اسرار بود
افتاب مدهوش چشمان تو شد
چشم تو دل از کف بلبل ربود
ناز از نازت گرفته درس ناز
قلب من شیدای نازت گشته بود
چشمهایم مست از جام تو شد
در تمنای تو هر جا پر گشود
قلب من مهمان چشمان تو شد
پیچش گیسوی مشکینت ستود

دیده تو ماه شبهایم شده
تا که باشد گردش چرخ کبود

ترانه اي براي تو
گفته بودند : بشکن !
اما اعتنايي نکرده بودم ....
لرزش صدايت ، گلايه هايت ، حرفهاي نگفته ات ...
تکانم داد !
گفتم : ديگر رفيق نيست !
اما اينبار حرفه دلم بـا حرفه زبانم يکي نبود !
به خاطره تــــو !
به حرمت تمام روزها و شب هاي يادگاريمان ، به حرمت واژه رفيق ، به حرمت حرفهايت .....!
گفتي : بشکن !
بـاشد رفـيـق !
اين بار غــرورم را بـا تمام غــرور خودم ، خــرد مي کنم ..
و مي گويم مــن مغــرورتــريـن ، ســربــزيــرتــريــن پسر شهـرم !!!
**دوستت دارم با صداي اهسته**
براي تو مي گويم
اين ترانه رو برات ميخونم
اين ترانه رو بگير بازش كن
مثل معشوقه هاي قديم
دستهاي منو نوازش كن
اين ترانه شروع يه حسه
مثل يه جعبه ي شگفت انگيز
تو از اون تو يه عشق پيدا كن
يا يه حسه دروغيه نا چيز
اين ترانه سه بعد داره سه حرف
تو كدومو ميخواي بگو كي بود
كي ميخوست كه عاشقت باشه؟
اون فقط يه جسم خاكي بود
اين ترانه سه ضلع داره سه حرف
ما ميتونيم دو ضلع اون باشيم
مامي تونيم در کنار هم باشيم
ما مي تونيم عاشق هم با شيم
اي كه دستات سهمه دستامه
نميخوام مال كسي باشه
**عشق تو تمام تار و پودم
من نميخوام كه بعد اين احساس
عشقمون مثلثي باشه
منو پشت مثلثا گم كن
واسه اينكه تو خاطرتم باشي
اين ترانه رو تجسم كن
واسه اينکه تو مال من باشي



وقتي چشمام پر اشكه وقتي قلبم بي قراره
وقتي پابه پاي ابرا چشم من بارون مي باره
وقتي مثل يه پرنده ميرم و گوشه مي گيرم
وقتي با نبودن تو توي هر لحظه مي ميرم
با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم
من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم بي قرارم
وقتي خواب تو مي بينم خواب عاشقونه ي تو
وقتي كه قطره ي اشكو مي بينم رو گونه ي تو
وقتي قلب عاشقم رو پيش پاي تو مي ذارم
وقتي كه بلور اشكو واسه تو هديه مي يارم
با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم
من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم
تو كه نيستي تو كه نيستي قلب عاشق بي قراره
آرزوي تو رو داشتن باز تو رو يادم مي ياره
تو بدون كه بي تو هرگز شب من سحر نمي شه
جز تو چشمام واسه هيچكس نمي باره تر نمي شه
هنوزم حس نيازت از تو قلب من نرفته
كاش بدوني كاش بدوني زندگي بي تو چه سخته
تنهاكسي كه قلبت وپس نمي داد
براي دوست داشتن تو فرصت رو از دست نمي داد
اينو بدون اون غريبه من بودم
توقعم زياد بود براي تو كم بودم
به رسم بي وفايي دل به نگام نبستي
به خاطر غرورت زدي من و شكستي
دلم داره مي سوزه از اين همه دورويي
قند تو دلت اب مي شه چقدر بي چشم و رويي
اين و بدون براي من دنيا به اخر رسيده
دل غريب و بي كسم از عشق تو خير نديده
خدا كنه كه نفرينم دامنت و بگيره
با هم برابر مي شيم وقتي دلت بميره
برو هواتو ندارم برام يه خط قرمزي
حتي ديگه نمي خوامت براي من بي ارزشي

دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم ، زندگي
برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما
براي چند لحظه آرام بگير عزيزم …
گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه
نكن كه چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ،
دواي درد تو گريه نيست!
بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نكن...!
با تنهايي باش اما اشك نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه
تنهايي!
گريه نكن كه اشكهايت مرا نا آرام ميكند .! گريه نكن چون گريه تو را
به فراسوي دلتنگي ها ميكشاند ! گريه نكن كه چشمهايم طاقت اين
را ندارند كه آن اشكهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت
ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند كه اشكهاي چشمهايت را از
گونه هايت پاك كنند .! گريه نكن كه من نيز مانند تو آشفته مي شوم!
گريه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم!
حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست كه از اشك ريختن
خيس و خسته شود؟
اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي
باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يك چيز از تو
ميخواهم كه دوست دارم به آن عمل كني و آن اين است كه ديگر
نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشك
ريختن را ندارد ، آن اشكهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت
نگه دار ، بگذار اين اشكها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نكن
چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشكهايت را
ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد!
وقتي اشكهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد !
وقتي اشكهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي
اشك ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض
آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق
خسته از پرواز !
گريه نكن عزيزم… آرام باش عزيزم، بگذار اين اشكهاي گذشته را از
گونه هاي نازنينت پاك كنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم،
سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم
زمزمه كن عزيزم … من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم!
با گريه خودت را خالي نكن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با
گفتن درددلت به من خودت را خالي كن تا دل من نيز خالي شود!
ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشك از چشمانت سرازير مي
شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه كن چون اين درد دلي بود كه
!من نيز با چشمان خيس نوشتم

دلی دارم باگریه دمساز
دلی با های های شب هم آواز
دلی دارم که دارد مشرب عشق دلی لبریز از تاب وتب عشق
دلی اکنده از احساس وپاکی
معطر از شمیم یاس پاکی
دلی که اجتناب از کینه دارد ضمیر صاف چون اینه دارد
دلی آبی تر از امواج دریا
دلی روشنتر از خورشید فردا
شدم با کاروان عشق همراه عطش می بارد از تاب تبم آه
مرادر عطر آویشن رها کن
دلم را باچکاوک آشنا کن
شبی در بزم جان هم نوش من باش چراغ کلبه خاموش من باش
بنال ای دل نماندجاودانه به جزعشق و نوای عاشقانه
بنال ای دل به لحن نای داوود که هر نالیدنش ذکر خدابود
بیاتاازپی اش باهم بگردیم که هردواشنا با اه و دردیم
بنال ای دل که یارم زاروخسته به پشت پرده غیب نشسته
بنال ای دل به هرصبح وبه هرشام چوتنهااشک ریزد ان دلارام
بنال ای دل زغم هایم گذرکن که تنها ناله بر ان منتظرکن
بنال ای دل که یارم درنماز است سراپا نازو درحال نیاز است
بنال ای دل که بس ازرده ام من که رده پای اوگم کرده ام من
نشانم ده حریم سامرا را مگرپیدا کنم ان دلربا را
بنال ای دل گل بی خارمن کو نشینم چون بنفشه برلب جو
مگرعکس رخش در اب بینم دگر او را مگر درخواب بینم
که من الوده او پاک و معصوم ازاین رو گشته ام ناکام و محروم
بنال ای دل چواید بوی نرگس بخوبی عطر او را میکنم حس
خدا یادر فراقش ناله تاکی به سینه داغها چون لاله تاکی
خدایا رازها درپرده تاکی زغیبت قلب ها ازرده تاکی
بنال ای دل بگو باشور و فریاد که یا مهدی جهان پر شده ز بیداد
کجایی ای گل زهرا کجایی ؟ تو ای مهر افرین لطف خدایی

خیلی وقته ابری پرپرنشده دل اسمون سبکتر نشده
مه سرد روتن پنجرها مث بغض توسینه من
ابرچشام پراشک ای خدا وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته دلم برای توتنگ شده قلبم ازدوری توبدجوری دل تنگ شده
بعدتوهیچ چیزی دوست داشتنی نیست کوه غصه ام ازدلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من باکی بگم همه حرفا اخه گفتنی نیست
خیلی وقته دلم برای تو تنگ شده قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده

سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که درین گنبددواربماند 

پسندید م اگراز دست من در خلوت خود گریه ای کردی اگر بد کردم و
هرگز به روی خودنیاوردی اگرتومهربان بودی ومن نامهربان بودم
برای دیگران سبزو برای توخزان بودم گناهم را ببخش.

در دم صبح بهار شاخه ای از گل یاس بوته ای از گل نرگس بغلی از گل
سرخ همه رادسته کنم وبسازم سبدی از پرطاووس تا دهم هدیه به انها
که نوازش دادند عشق ووفاداری را.


وسعت حیرانیم راحس نکرد
درمیان خندهای تلخ من دیده ی بارانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی غربت پنهانیم را حس نکرد
ان که با اغازمن مانوس بود لحظه های پایانیم را حس نکرد


سخن
با هر که سخن گفتم در خود گره ای گم بود
چون کرم شبان تابان می تابی و می تابم
برهرکه نظرکردم گریان و پریشان بود
چون ابر سبک باران می باری و می بارم



