هرکه با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين وآن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
من شوق زیستن داد دلم برای کسی
تنگ است که آفتاب صداقت را به
میهمانی گلهای باغ می آورد وگیسوان
بلندش را به باد می داد و دست های
سپیدش را به آب می بخشید و شعرهای
خوشی چون پرنده ها می خواند
دود می خیزد زخلوتگاه من . 
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درو سوخته دارم سخن .
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم 
تا بیاویزم به گیسوی سحر .
خویش را از ساحل افکندم در اب ،
لیک از ژرفای دریا بی خبر .
برتن دیوارها طرح شکست .
کس دگر رنگی در این سامان ندید .
چشم می دوزد خیال روز و شب 
از درون دل به تصویر امید .
تا بدین منزل نهادم پای را 
از داری کاروان بگسسته ام .
گرچه می سوزم از این اتش به جان،
لیک بر این سوختن دل بسته ام .
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهر من .
دود می خیزد هنوز از خلوتم .
با درون سوخته دارم سخن.
(سهراب سپهری)

در عصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار خيابان
غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو
کلبه ي غريبي ام را پيدا کن ، کنار بيد مجنون خزان زده
و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام! در کلبه را باز کن و
به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن!
مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق عصاره ي انتظار
پشت ديوار دردهايم نشسته
چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی
اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی
که نمی خوای از دستش بدی
گفتمش همدم شبهايم کو ؟ / تاري اززلف سياهش راداد ..
وقت رفتن همه روميبوسيد / به من ازدور نگاهش راداد ..
يادگاري به همه داد و به من... / انتظار سرراهش را داد
ولي به عشق هاي بزرگ عظمت ميبخشد
مثل باد که کبريت را خاموش ميکند
ولي شعله هاي اتيش را بزرگتر ميکند
وگرنه دلبر پيمانه شكن فراوان است
اگر بوي گلي را دوست نداري شاخه هايش را نشكن
ميداني چه مي شود وقتي تمام احساساتت
و عشقت را جمع كني و همه را به يك نفر
هديه كني ..! مايه نشاطش باشي و
تمام تلاشت شاد نگهداشتن او باشد .
اما او بي اعتنا باشد و بي تفاوت .
اينچنين است كه لحظه هاي خاموشي جان مي گيرد
حيوانات را شهوت داد، بدون عقل و
انسان را شهوت داد با عقل ؛
هر انساني که عقلش به شهوتش غلبه کند
از فرشتگان بهتر است و هر انساني
که شهوتش بر عقلش غلبه کند بدتر از حيوان است .
پلکهاي مرطوب مرا باور کن ،
اين باران نيست که ميبارد ،
صداي خسته ي من است که
از چشمانم بيرون ميريزند
بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک
کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را
بر لبانت مي نشاند.

یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ،
یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان
می گذرد... ما همه همسفریم 



من فقط مي خواستم شمعي شوم/ تا بسوزم جان خود را نزد تو
تو ولي از آتشم ترسيدي و رفتي و/ گفتي که : برو ! نه من نه تو
جاي ما هر کس که باشد ترک دنيا مي کند
هر زمان گويم که فردا ترک دنيا مي کنم
تا که فردا مي رسد امروز و فردا مي کنم
راآفريد ديوانه نيست عشق ان نیست که
هر لحظه کنارش باشی عشق آن است که
پیوسته به يادش باشي
هزارچشم به راه توا ز ستاره گشود

سلام به دوستای خوبم میلاد امام زمان(عج)
رو به همه عاشقان ان حضرت تبریک می گویم.
زندگي در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقيقت
افلاطون میگه : اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد
جدی نگیرش ، چون ارزشی نداره ، چون کار دل دوست داشتنه ،
مثل کار چشم که دیدنه ،اما اگر یک روز با عقلت کسی رو دوست
داشتی ، اگه عقلت عاشق شد ،بدون که داری چیزی رو تجربه
میکنی که اسمش عشق واقعیه...
((جهان را زیک اب و گل افریدم
تو ایران و تاتار و زنگ افریدی
من از خاک ،پولاد ناب افریدم
تو شمشیر و تیر و تفنگ افریدی
تبر افریدی نهال چمن را
قفس ساختی طایر نغمه زن را ))
انسان:
((تو شب افریدی ،چراغ افریدم
سفال افریدی، ایاغ افریدم
بیابان کهسار و راغ افریدی
خیابان و گلزار و باغ افریدم
من انم که از سنگ ایینه سازم
من انم از زهر نوشینه سازم ))


